![]() |
![]() |
|
|
کاش می تونستم فرو بدم این بغض رو . کاش دستی بود یا شانه ای ، برای گرفتن یا برای گریستن. کاش من ، من نبودم . کاش من تو بودم ، یا او بودم ، یا آنها . کاش این همه پر نبودم از نگفتنی ، کاش گوشی بود بر ای این همه نشنیدنی . کاش ... کاش... کاش... |
|
+
شاپری |
|
|
دیدنت توی لباس دامادی یکی از هیجان انگیز ترین لحظه های زندگیم بود. باورت نمیشه ، همۀ خاطراتمون مثل فیلم از جلوی چشمام رد می شد . شبهای بازارچه ، قدم زدنهای تو برف ، چهار شنبه سوری ها ، تا صبح بیدار نشستنها ، هفت تا خبیث ، کله پاچه و هزار تا خاطرۀ دیگه . تو یادته ؟ شبهای محرم رو یادته ؟ ، یادته چند شب رو دستات منو رسوندی درمانگاه ؟ یادته چند شب بالای تختم وایسادی تا سرمم تموم بشه و برم گردونی خونه ؟ اون ولنتاین رویایی رو چی ، یادته ؟ برات نوشتم خوشحالم که یه برادر بزرگتر هم دارم ، نوشتم برادر چون تو همیشه برام برادری کردی . اون تصادف لعنتی رو چی ؟ اونو حتماً یادته . هیچ وقت یادم نمی ره وقتی خبر تصادفت رو دادن چه حالی شدم . از شدت نگرانی نمی تونستم حتی به دیدنت بیام .یادته گله کردی گفتی تو از همه دیرتر اومدی ؟ می دونی چرا ؟ طاقت نداشتم اونجوری ببینمت . ولی جبران کردم که . یک ماه . هر روز . چون می ترسیدم احساس تنهایی کنی . می ترسیدم فکر کنی فراموش کردم اون همه روزهای خوب رو . یادته چقدر نگران بودی . نگران پاهات ، صورتت ، دستات . یادته بعد از ماهها وقتی رو پاهات وایسادی چی گفتی ؟ داشتیم با هم می رقصیدیم ، گفتی : برای تمام لحظه هایی که من بی دست و پا رو تحمل کردی ممنون . امشب ، تو قشنگترین شب زندگیت باز هم روی همون پاها رقصیدی ، با هم رقصیدیم . و باز هم نگاهت و لبخندت پر بود از همون محبت همیشگی . سکوت امشبم رو به دل نگیر و اشکهام رو به حساب دلخوریم نذار . هیجان دیدنت توی اون لباس ... همین . من عاشقانه ترین شب زندگیت رو عاشقانه بهت تبریک می گم . امشب من و تمام دوستان و عزیزانت همراهیت کردیم که شروع کنی . پس تو هم خوب شروع کن آصف ، جوری زندگی کن که تا همیشۀ بودنت به داشتن برادری مثل تو افتخار کنم . راستی ، برای همۀ لحظه ها ممنون . خوشبخت باشی . |
|
+
شاپری |
|
|
متنفرم آره ، حتی از تو لعنتی |
|
+
شاپری |
|
|
فقط اینکه امروز بارون میاد ، و من باز دلم گرفته برای همۀ سرهای بی سقف ، برای همۀ سقفهایی که چکه می کنن ، همۀ چکمه هایی که سوراخن ، همۀ پاهایی که بی چکمن ،همۀ دیوارهای سرد ، همۀ دستای یخ زده از سرما ، و همۀ همه های دیگه . کاش اینجا استوا بود تا آخر زمستون تو روزنامه ها نمی نوشتن امسال زمستون ؟؟؟ نفر بر اثر سرما جان سپردند . کسی چه می دونه شاید اونجا هم تو روزنامه هاشون چیزهای بدتری می نویسن. ولی خب ... |
|
+
شاپری |
|
![]() یه روز یه دوستی بهم گفت: تو این دوره زمونه مرد کجا بود ؟ مرد دیدی بکش روت سردت نشه ... من دیدم ، آره ! خودش بود ، از کنارم رد شد . اما اونقدر سریع رد شد که حتی نتونستم صورتش رو به خاطر بسپارم ، تنها چیزی که موند بوی خوبی بود که مشامم رو نوازش کرد ، مرد رفت ، من سردم شد ، ولی اینجا هنوز یه بوی خوب میاد ... |
|
+
شاپری |
|
![]() سکوت گاهی یعنی احترام یادت هست من چی گفتم ؟ چشم ، من هم سکوت ... اونقدر سکوت کردم که واژه ها فراموش شدن ... همۀ واژه ها ... جز نام تو ! |
|
+
شاپری |
|
|
درد ... می دونم که خیلی وقته شب شده ، ولی نمی دونم کی صبح میشه ، شاید خیلی وقت دیگه ، امشب هزار بار هزار تا جمله رو تو سرم چرخوندم ، ولی باز نمی تونم بنویسمشون ، انگار سد بستن جلوی ذهنم ، نمی دونم شاید اثر این داروهای جدید باشه ، مثل قرص ضد بارداری هستن ، نمی ذارن ذهنم بارور بشه ، کاش از یه چیز دیگه استفاده می کردم ، یه چیزی که امیدی به پاره شدنش باشه ... باز هم درد ... |
|
+
شاپری |
|
|
باز هم من و یک دوست ![]() مسحور یک شاپرک شدم یک چین، ز دامن این شاخه های گل یک آن، از این همه لحظه های گنگ یک شم، که خاطره ای زنده می کند از روزگار دور یک وهم بی قرار از واهه های شب و بوسه و بهار این هر سه را به تو پیوند می زند مسحور شاپرک و همه خاطرات تو یادت هست؟ گفتی که مثل شاپرکی خیلی گذشته پیله را بشکاف دلم برایت تنگ است |
|
+
شاپری |
|
|
و اینبار ، نوشته ای از کسی غیر از من ... احمد شاملو ... مرد لحظه ها و همیشه ... جانا سخن از زبان ما می گویی ...
هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شكننده تر بود هراس من باری همه از مردن در سرزمينی ست كه مزد گوركن از آزادی آدمی افزون باشد جستن ، يافتن و به اختيار برگزيدن و از خويشتنِ خويش بازويی پی افكندن اگر مرگ را از اين همه ارزشی بيشتر باشد حاشا ‚ حاشا كه هرگز از مرگ هراسيده باشم |
|
+
شاپری |
|
|
خسته شدم ... از این آینه خسته شدم ... از لباس ، از پوشیدن ، از رفتن ... از لباس پوشیدن و از خونه بیرون رفتن خسته شدم ... خسته شدم از این که هر روز نیم ساعت جلوی آینه خودم رو بر انداز کردم ... از فکر کردن خسته شدم ... از فکر کردن به اینکه چی بپوشم هم خسته شدم ... می دونی چرا ؟ چون من هر روز از جلوی 3 تا پایگاه پلیس امنیت اجتماعی رد می شم ... راستی از خودم نبودن هم خسته شدم ... |
|
+
شاپری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یک وبلاگ ، پر از خالی
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
|
RSS
|